|
دلتنگی نوزدهم
سلاااااام 
امیدوارم که همگی خوب باشین........اول از همه عذرخواهی میکنم که دیر آپ کردم.. ..آخه موقع امتحاناست دیگه.. .......(واسم دعا کنین. )
چون میدونم که دلتون واسم تنگ میشه گفتم خبرتون کنم که یه کم دیر به دیر میام.......
امیدوارم همتون موفق باشین....... ....

مجنون لیلی 
کنار سیب و رازقی نشسته عطر عاشقی/ من از تبار خستگی بی
خبر از دلبستگی ،عاااااشقم/ ابر شدم صدا شدی /شاه شدم گدا
شدی/ شعر شدم قلم شدی/ عشق شدم تو غم شدی /لیلای من
دریای من آسوده در رویای من/ این لحظه در هوای تو گم شده در
صدای تو /من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو/ مجنون لیلی
بی خبر در کوچه هایت در به در/ مست و پریشون و خراب هر آرزو
نقش بر آب /شاید که روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت/ کنار هر
ستاره ای نشسته ابر پاره ای/ من از تبار سادگی بی خبر از
دلدادگی، عاااااشقم/ ماه شدم ابر شدی /اشک شدم صبر شدی/
برف شدم آب شدی/ قصه شدم خواب شدی/ لیلای من دریای من
آسوده در رویای من /این لحظه در هوای تو گم شده در صدای تو/
من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو/ مجنون لیلی بی خبر در
کوچه هایت در به در/ مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش بر آب/
شاید که روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت...

دانی از زندگی چه می خواهم؟ من تو باشم تو،پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو،بار دیگر تو

وای باران، باران.. شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
(خیلی اینو دوست دارم....شعره رو میگم.... )

فعلا بای............  

نوشته شده توسط ستاره در شنبه 1 تیر1387 ساعت 9:48 | لینک ثابت |
انرژی مثبت
سلام به دوستای خودم...
خوبین ؟ خوشین؟ سلامتین؟ این چند روز تعطیلی رو چیکار کردین؟ خوش گذشته؟؟؟؟
امیدوارم واسه همه به خوبی گذشته باشه...اتفاقات واسه من که کماکان میافته و هی من شاخ در میارم از بعضی چیزااااا!!!!
خوب گفتم بعد از این مدت تعطیلی شاید موافق باشین که قسمت سوم انرژی مثبت رو بذارم....
میدونم که مثل همیشه از ته دلتون درکشون میکنین و براتون مفید خواهد بود.(امیدوارم)
پس اینم از قسمت سوم::::

**یکی از سخت ترین و مقاوم ترین چیزهای دنیا ذهنی پر از امید است،به طوری که هیچ یک از مشکلات دشوار نمیتواند در برابر آن ایستادگی کند.
**شما می توانید با اندیشه های نادرست، خود را بیمار کنید و یا با تفکر درست به خود سلامت و تندرستی ببخشید.
**آنچه برای انسانها غیر ممکن است برای خدا غیر ممکن نیست.
**بیشتر آنچه نگرانش هستیم اتفاق نمی افتد.
**هر روز فقط به فکر همان روز باشید و نگران هفته ی بعد نباشید.
**تفکر و زندگی غلط می تواند باعث تضعیف شخصیت شود.این امر نیز منجر به ناراحتی های عصبی می گردد و ناراحتی های عصبی حتی ممکن است باعث مرگ بیمار شود.
**مغز عظیم ترین نیروگاه انسانیست.حال ببینید با داشتن چنین مرکز انرژی در خود چگونه این منبع عظیم را به هدر می دهیم و انرژی آن را بیهوده تلف می کنیم.
**ما خود مسئول خوب و بد زندگی خویش هستیم زیرا دنیای ما در نتیجه ی طرز فکر ما به وجود می آید. در صورتی که مثبت بیاندیشیم زندگی و دنیا هم بر وفق مراد ما خواهد شد.
**یکی از بهترین عوامل در رسیدن به اعتماد به نفس کامل ،احترام به خویشتن است.
**این اتلاف انرژی است که بخواهیم نگران اتفاقات آینده که هیچ کنترلی روی آنها نداریم باشیم.واقعیت این است که آینده هنوز اتفاق نیفتاده و گذشته هم قرار نیست تکرار شود.

نوشته شده توسط ستاره در دوشنبه 20 خرداد1387 ساعت 1:28 | لینک ثابت |
خدا
سلام خدا جووون
خیلی وقته باهات حرف نزدم...البته نه اینکه فراموشت کردم..نه...منظورم
حرف اینجوری و نوشتنی بود....
خدایا خیلی وقتا میشه که توی حکمت کارات میمونم....نمیدونم چه
جوریه؟؟؟اونی که آدم خوبیه همیشه مشکل داره،همیشه پاش تو زندگی
لنگه،همیشه بد میاره....
اونی که آدم بدیه همه چیز داره..روز به روزم اوضاعش بهتر میشه ،همه ازش
تعریف می کنن....نمیدونم چه جوریه....چرا فکر میکنم که آدما به حق
حقیقی خودشون نمیرسن؟؟؟پس پاداش خوبا و مجازات بدا کی بهشون
میرسه؟؟؟درسته میگن اون دنیا، ولی ما الان اینجاییم و داریم اینجا زندگی
میکنیم ..به هر حال یه چیزی باید وجود داشته باشه..نمیدونم !!!
چند شب پیش توی برنامه مثلث شیشه ای مجری از مهمون برنامش این
سوال رو پرسید که یه خصوصیت بدی که توی ایرانیا هست رو بگو....من
بعدش کلی به این سوال فکر کردم....ولی واقعا خدایا ما چه آدمایی هستیم
که عقلمون توی چشممونه؟؟؟چه آدمایی هستیم که دوست نداریم دیگران
پیشرفت کنن؟؟؟؟چه آدمایی هستیم که چشممون رو روی خوبی هایی که
دیگرون بهمون میکنن می بندیم و میگیم وظیفشونه؟؟؟چه آدمایی هستیم
که خیلی از مسایل رو به زودی فراموش میکنیم؟؟؟چرا ما بلد نیستیم که
چه جوری باید همدیگه رو دوست داشته باشیم و به هم احترام
بذاریم؟چرا؟؟؟ چرا فکر میکنیم مادیات انقدر مهمن که به خاطرشون پا روی
خیلی چیزا میذاریم؟؟چرا اینقدر بد شدیم که دیگه حتی نمیتونیم به هم
اعتماد کنیم؟؟؟جواب هیچکدوم رو نمیدونم خداا!!
خدا جون پس خودت بهم کمک کن تا بتونم جواب این سوالا رو پیدا کنم و
ازشون استفاده کنم و یادشون بگیرم و به بقیه هم یاد بدم....چه خوب
میشه اگه قدر همدیگه رو بدونیم...قدر دوستیامون رو بدونیم.....به حقوق
خودمون و بقیه احترام بذاریم و بدونیم که اگه الان به فکر اینها نباشیم فردا
دیگه خیلی دیر میشه و زمان دیگه به عقب بر نمیگرده.....
خدایا کمک کن همه به حقشون برسن و قدرت دفاع از اون رو داشته
باشن...اینا شعار نیست ...چیزایی هست که من با چشم خودم دیدم...و از
دیدنشون خیلی ناراحت میشم....

دلم گرفت از این روزا از این روزای بی نشون از این همه در به دری از گردش چرخ زمون
دلم گرفت از آدما از این مترسکای بد از همدلای همزبون
دلم گرفت از آدما از ادمای مهربون از این مترسکای بد از همدلای همزبون تو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمون آهای خدای عاشقا تویی فقط دلخوشیمون
آره دلم خیلی پره از غمای رنگ و وارنگ از جمله ی دوست دارم دروغای خیلی قشنگ
تو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمون آهای خدای عاشقا تویی فقط دلخوشیمون

این متن رو چند روز پیش واسه آپ جدیدم نوشتم....ولی با اتفاقاتی که این چند روز افتاد و فکرایی که به ذهنم خطور کرد جواب خیلی از سوالامو گرفتم(همه رو نه ولی خیلیاشو)..... کار خدا بود دیگه..میخواست بهم بگه دختر کارای من اینجوریام که تو فکر میکنی نیست....نمیدوم شاید بعضی از شما، بازم میگم بعضی از شماها با دیدن اسم خدا بگین وااااای این دختره بازم شعار دادناش شروع شد...ولی به همون خدا قسم میخورم که اینا شعار نیست ...اگه میشد اتفاقاتی که باعث اعتقاد زیاد من به خدا شده رو براتون بنویسم اونوقت خیلی هاتون حرفامو بیشتر قبول میکردین ولی حیف که نمیشه و نمیتونم.....گاهی آدم در عرض چند روز یا حتی چند لحظه میتونه چقدر عوض شه....واقعا ارزش این دنیا و کارایی که ما انسانها میکنیم چقدره؟؟؟؟.!!!...
داد بیداد از این روزگار.. داد بیداد که همه یاد گرفتن دل شکستنو..
به جای اینکه دست افتاده رو بگیرن به اون خندیدن..
دلم برای عشق تنگه.. دلم واسه محبت تنگه.. واسه روزگار خوب و قشنگ تنگه.. واسه مردمان خوب دلم تنگه..
هرکی یه دردی داره هرکی یه زخمی داره.. یکی یارش از پیشش رفته اون در به در کوچه و خیابونا شده.. یکی یه لقمه نون نداره بخوره.. یکی پی یار میگرده.. یکی یه سقف بالا سرش نداره که بخوابه.. هرکی یه دردی داره.. که این روزگار بد روزگاری شده.. که زمونه زمونه نیست جهنم شده....


نوشته شده توسط ستاره در یکشنبه 12 خرداد1387 ساعت 23:53 | لینک ثابت |
عنوان بیست و دوم
نمیدونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو
نمیدونم چرا قسمت میکنم روزهای خوب زندگیمو
چرا تو اول قصه همه دوسم میدارن
وسط قصه میشه سر به سر من میذارن
تا میخواد قصه تموم شه همه تنهام میذارن
میتونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم
میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم
تا با یک نیش زبون بترکه و خراب بشه
تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه
میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی
میتونم درست کنم ترس دل و دلواپسی
میتونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم
میتونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم
ولی با این همه حرفا باز منم مثل اونام
یه دروغگو میشم و همیشه ورد زبونام
یه نفر پیدا بشه به من بگه چیکار کنم
با چه تیری اونیکه دوسش دارم شکار کنم
من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره
توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟؟؟

من نمیدونم چطور شد /من چه جوری دل سپردم/من فقط دیدم که چشماش/پر بارونه و خواهش/عاشقونه منو برده/تا ته حس نوازش/

نوشته شده توسط ستاره در چهارشنبه 8 خرداد1387 ساعت 1:45 | لینک ثابت |
دلتنگی هجدهم
با توام ای سهراب ای به پاکی چون آب /
یادته گفتی بهم تا شقایق زنده ست زندگی باید کرد؟ /

نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد؟ /
یادته گفتی بهم اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا که مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی تو/

اومدم آهسته نرم تر از یک پر قو خسته از دوری راه، خسته و چشم به راه/
یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار؟ ،فکر کنم شدم دچار /

تو خودت گفتی چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا باشه/
آره تنها باشه یار غم ها باشه/

یادته می گفتی گاه گاهی قفسی میسازم میفروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانیست دل تنهاییتان تازه شود؟ /

دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفس سهراب، سائل یک نفسه، نیست که تازگی بده این دل تنهایی من/
پس کجاست اون قفست منو باخودت ببر به قایقت /
راست می گفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود آره/
کاشکی دلشون شیدا بود/
من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب، تو خودت گفتی بهم بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه ی عشق تر است /

خانه ی دوست
من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست...بر درش برگ گلی میکوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم "خانه ی دوستی ما اینجاست" تا که سهراب نپرسد دیگر :خانه ی دوست کجاست..

نوشته شده توسط ستاره در جمعه 3 خرداد1387 ساعت 2:10 | لینک ثابت |

|